شعار یهود

هفت مدرک دانشگاهی و تسلط به شش زبان دنیا داشت. یک نابغه بود که در جوانی به یک استاد دانشگاه تمام عیار تبدیل شده بود. یکی از ویژگی های استاد مخالفت با یهودیان صهیونیست بود و دشمن ترین دشمن مسلمانان را یهود صهیونیست دانست.

استاد هر جا سخنرانی می کرد مطالبی در خصوص یهود و اسراییل داشت. این استاد به زبان عبری هم تسلط کامل داشت و کتاب های آنها را ترجمه می کرد. امیر توکل کامبوزیا این دانشمند ناشناخته ایران زمین تفکرات جالبی داشت و می گفت: شعار فرزند کمتر زندگی بهتر شعار یهود است. لذا خودش صاحب 28 فرزند شد ۱۴ پسر و ۱۴ دختر که تمامی آنها اهل علم و تاثیرگذار در جامعه هستند. دو پسر او بعدها به شهادت رسیدند و ۵ نفر آزاده و جانباز هستند.

استاد در سال ۱۳۵۳ کتاب کامل در خصوص یهود در ۹۵۰ صفحه نگارش کرد و نام آن را صهیونیست بین الملل گذاشت. قبل از چاپ کتاب از طرف اداره فرهنگ زمان پهلوی به سراغش آمدند تا کتاب را ببینند. جلسه تا پاسی از شب ادامه یافت. با رفتن ماموریت خانواده با پیکر بی جان استاد کامبوزیا مواجه شدند. او مسموم شده بود و به شهادت رسید و کتاب دست نویس استاد مفقود شد. پیکر او در کتابخانه اش در زاهدان به خاک سپرده شد.

بعد از انقلاب فرزندان استاد پیگیر کتاب پدر شدند. در اسناد ساواک ۳۰۰  صفحه برای استاد کامبوزیا پرونده بود. آنجا نوشته بودند: کتاب استاد به اسرائیل ارسال شد…

سید پا برهنه

قبل از انقلاب از جوانان امروزی و خوشتیپ بود، همیشه با دوستان و رفقایش دنبال تفریح و خوشگذرانی بود تا اینکه در روزهای منتهی به پیروزی انقلاب برادرش به شهادت رسید و او نیز به خودش آمد. 

از او پرسیدند چه شد که شهر را رها کردی و دائم در جبهه‌ها هستی؟ سید حمید جواب داد: اولین بار که به جبهه آمدم می‌خواستم سریع برگردم اما متوجه شدم نیروهای دشمن چندین زن جوان ایرانی را به اسارت گرفته‌اند… و من دیگر نتوانستم تحمل کنم یعنی غیرت من اجازه نداد برگردم.

سید حمید در جبهه ماند و یکی از نیروهای زبده گروه‌های جنگ‌های نامنظم شهید چمران و بعدها نیروی اطلاعات عملیات لشکر ثارالله شد. حاج قاسم به این جوان افتخار می‌کرد.

 یکی از ویژگی‌های سید حمید این بود که در تمام جبهه‌ها و حتی در گرم‌ترین روزهای سال با پای برهنه راه می‌رفت. او به سید پا و برهنه مشهور شده بود. می‌گفت تمام جبهه‌های ما مقدس است خون شهدای ما در این خاک به زمین ریخته، سید حمید با توکل به خدا و توسل به مادرش حضرت زهرا کارهای بزرگی انجام داد. 

شب عملیات خیبر به دوستانش گفته بود که امضای شهادت را از مادرم گرفتم. وقتی کار عملیات با بمباران شیمیایی دشمن سخت شد. حاج همت به سراغ حاج قاسم سلیمانی آمد و گفت یک گروهان نیرو به من بده تا خط را نگه دارم.

حاجی سریع به سید حمید گفت: حاج همت را ببر و یک گروهان نیرو به او تحویل بده. حاجی پشت سید حمید روی موتور نشست و در میان آتش سنگین دشمن حرکت کردند، دقایقی بعد گلوله خمپاره کنار موتور نشست و این دو نفر با هم تا بهشت رضوان الهی پرواز نمودند.

اعدامی که اعدام نشد

محمدرضا چمنی مانند یک طلبه اطلاعات دینی داشت و بسیار اهل مطالعه بود. با شروع درگیری‌های کردستان راهی غرب کشور شد؛ تا اینکه یک روز در جریان کمین ضد انقلاب محمدرضا و ۵ نفر از همراهانش توسط یک گروه مسلح تجزیه طلب که ادعای مسلمانی داشتند، دستگیر و قرار شد صبح فردا همگی اعدام شوند.

پنج همراه او اعدام شدند و نوبت به محمدرضا رسید؛ او اجازه خواست ابتدا نماز صبح بخواند وقتی مشغول وضو شد سرکرده آن گروهک به محمدرضا گفت وضو و نماز شما باطل است و…

محمدرضا در مورد نحوه وضو و نماز و مسائل اعتقادی و سیاسی با افرادی که می‌خواستند او را اعدام کنند بحث می‌کرد، که یک نفر گفت این جوان را اعدام نکنید بگذارید عالِم ما بیاید و به او بفهماند که راهش اشتباه است. ساعتی بعد عالم آمد و با محمدرضا مشغول بحث شد.

 استدلال‌های قرآنی محمدرضا خیلی قوی بود حتی از کتاب‌های آنها دلیل می‌آورد. بحث آنها به موضوعات انقلاب و حتی مسائل سیاسی کشور کشیده شد. حالا دیگر محمدرضا را قبول کرده بودند و بیشتر برای کسب علم سراغش می‌آمدند او دیگر در زندان نبود و امکانات رفاهی داشت، محمدرضا می‌گفت ما باید وحدت داشته باشیم و سراغ دشمن مشترک که آمریکا و اسرائیل است برویم.

 تا اینکه بعد از مدتی به او گفتند تو آزادی و می‌توانی بروی. استدلال‌های قوی و علم و ایمان شهید محمدرضا چمنی باعث شد ۱۲۰ نفر از نیروهای دشمن به نیروهای انقلابی تبدیل شوند. 

من اما؛ می‌میرم برای خدا

دویی از خود برون کردم، یکی دیدم دو عالم را

یکی جویم یکی گویم یکی دانم یکی خوانم

هر چیزی خالص آن خوب است؛ شیر، خالصِ آن، عطر، خالصِ آن، عسل، خالصِ آن، حتی آب، خالصش خوب است و از همین روست که خداوند به پیامبر فرمود:«قُلْ إِنَّ صَلَاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيَايَ وَ مَمَاتِي لِلَّهِ» بگو من فقط برابر یکی خم و راست می‌شوم و اصلا عباداتم همه از برای یکی‌ست و زنده‌ام اگر، به عشق یکی است و مرگم به خاطر اوست.

یعنی به خاطر او می‌میرم، کشته و مردهٔ اویم و نه مثل دیگران که کشته و مردهٔ ثروتمند و یا می‌میرند برای شهرت و یا می‌میرند برای هر چیز دیگر.

من اما؛ می‌میرم برای خدا، خدایی که «رَبِّ الْعَالَمِينَ» یعنی پرورنده و پروردگار هر چیز و هر کس است. همو که از کرم ابریشم، پروانه و از ذغال سنگ، الماس و از شن، مروارید می‌سازد.
#مسطورا/۷۴

قصه‌ی آدمی و خداوند

تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود

بنده من شو و برخور ز همه سیم‌تنان

یک بذر گل به هر چه بخواهد می‌رسد، به ریشه، به ساقه، به برگ، به گلبرگ، غنچه، گل، رنگ، عطر، جمال، لطافت، طراوت، حیات؛ اما به شرط آنکه در بند خاک، و بنده خاک باشد؛ همان خاکی که اگر هست و هر چه هست از اوست و هرچه بخواهد در اوست و مبدأ و منشأ اوست. پس دربند بودن همان و برخورداری هم همان.

 و قصه آدمی و خداوند دقیقاً یک چنین قصه‌ای است؛ آدمی گُل نمی‌کند، به گل نمی‌نشیند و گُلی به سر نمی‌زند، مگر آنکه در بند و بنده خدا باشد، لذا فرمود: «فَاعْبُدُوهُ»؛ بنده او باشید.

همو که نه تنها آفریدگار شما، بلکه آفریدگار همه و همه چیز است«هُوَ ۖ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ». همو که شما دست پرورده اویید؛ «ذَٰلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ». همو که نگهبان و نگهدار عالَم و آدم است؛«وَ هُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ»

#مسطورا/۶۸